درد واره

  هوالمحبوب

 چند روز پيش روزنامه جام جم را ميخواندم.مصاحبه اي داشت با سيد مهدي شجاعي. سيد از مسايل مختلفي صحبت كرده بود و از نيستان نيز. به اين قسمت از مطلب كه رسيدم دلم يك دفعه گرفت.ياد نيستان افتادم. مجله اي كه توي اون آشفته بازار نشريات كشور اومد ، يه مدت كم زندگي كرد و غريبانه و مظلومانه رفت.

نشريه اي كه درد با خود داشت ، نشريه اي كه درد جامعه داشت، درد فرهنگ داشت. نشريه اي كه هم از خوديها زجر كشيد و هم از غير خوديها.نشريه اي كه همه چيزش اداي تكليف بود حتي تعطيل شدنش(هر چند خودخواسته بود). و به قول سيد كه ميگفت مي خواستم صداي اعتراضم را به گوش همه برسانم با اين كارم.

نمي دانم شايد صداي اين فرياد را هيچ كس نشنيد و خبر انتشار آخرين شماره آن در هياهوي اين آشفته بازار مطبوعات چنان گم شد كه فكر نكنم براي بسياري انگار نه انگار كه نيستاني هم بوده و از نفير ني هاي آن چه مردها و زن ها ناله شان را به گوش همه رسانده اند و به قول معروف آب هم از آب تكان نخورد و بعضي ها حتي وجدانشان هم كمي درد نگرفت. چه ميشود كرد كه:

از  درد  سـخن  گـفتن و  از  درد شنــيدن

با مردم بي درد ، نداني كه چه درديست

بگذريم ، نمي گويم من هم اهل دردم. ولي دردمندم هرچند كاري از دستم بر نيايد. اما خوشحالم كه هنوز اندكي وجدان برايم مانده كه با شنيدن درد دلهاي ديگران كمي  ناراحت شوم. گفتم درد ، ياد شعر دكتر امين پور افتادم(اگر اشتباه نكنم شعر از ايشان است). با هم بخوانيم بد نيست:

درد واره ها:
درد هاي من،
جامه نيستند
تا زتن درآورم.
چامه و چكامه نيستند
تا به رشته سخن درآورم.
نعره نيستند
تا ز ناي جان برآورم.
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتنيست.

دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست.
درد مردم زمانه است.
مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نامهايشان
جلد كهنه شناسنامه هايشان، درد مي كند.
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده سرودنم
درد مي‌كند.
انحناي روح من
شانه هاي خسته غرور من
تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است.
كتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است.
دردهاي دوستي كجا؟
درد دوستي كجا.

اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي كهنه لجوج

اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است.
دست سرنوشت
خوب درد را
با گلم سرشته است.
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟
درد
رنگ و بوي غنچه دل است.
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه ز برگهاي تو به توي آن،
جدا كنم؟
دفتر مرا
دست درد ميزند ورق.
شعر تازه مرا
درد گفته است.
درد هم شنفته است.
پس در اين ميانه من،
از چه حرف ميزنم؟
درد، حرف نيست.
درد ، نام ديگر من است.
من چگونه نام خويش را صدا كنم؟

سبز باشيد و سربلند، يا حق

 

/ 25 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کمند

سخنی بگو به ياران ۰۰ که برد ز دل ملالی ۰۰۰ غزلی بخوان که با آن پردم ز سر خيالی

علی

سلام بلاگ زيبای ساختی عاشق شدی به منم سر بزن

کمند

کيميا نکنه واقعا کيميا شدی و ناياب که کسی ترو پيدات نميکنه ۰۰ آخه اين رسم صداقت و رفاقته نازنين؟

کمند

چرا اينهمه سر گرانی ميکنی نازنين ما رو قابل نميدونی بگو نيائيم ديگه

کمند

تو هم تَرک ۰۰منم تَرک ۰۰ اينم يه درد مشترک

بهرامي

سلام ... چرا نيستيد؟... هرجا هستید موفق و پیروز باشید...

هم زبون

سلام کيميا جان ... خيلی وقته ازت بی خبريم ... کجايی ؟ چرا هيچی نمی نويسی ؟ هيچی نمی گی ؟ ... هر جا هستی دست خدا به همراهت ... زير سايه امام زمان (عج)

آسمونی 1

سلام . ممنون که منو فراموش نکردی. خيلی عالی بود . موفق باشی

دل شكسته

سلام...((يه روزی روزگاري...دو تا بچه بسيجي...نمی دونم کجا بود...تو فکّه يا دو عيجی...تو فاو يا شلمچه...تو کرخه يا موصيان... مهران يا دهلران...تو تنگه ی حاجيان.............))ادامه اين شعر را در وبلاگ زده ام اگر تمايل داشتيد سرافرازم كنيد و تشريف فرما شويد.....از لطف شما ممنونم.... *اَللّهُمَ الرْزُقْنا توفيقَ الشَهادَة*